احسان افشار

احسان افشار جستار فارسی

وقتی دیدن آهسته می‌شود

یادداشتی درباره‌ی بینایی، زمان و کیفیت حضور

بخش بزرگی از بزرگسالی من با تجربه‌ای آرام، ممتد و بنیادین گره خورده است: از دست‌دادن تدریجی بینایی در طول نزدیک به دو دهه.

هیچ‌وقت نخواسته‌ام این مسیر را به شکل یک تراژدی بزرگ، یک روایت قهرمانانه یا داستانی درباره‌ی «غلبه بر محدودیت» تعریف کنم. برای من، بیش از هر چیز، تجربه‌ای زیسته بوده است؛ تجربه‌ای که نسبت مرا با زمان، توجه و شیوه‌ی حضور در جهان تغییر داده است.

در دنیای معاصر، سرعت تقریباً همیشه فضیلت به شمار می‌آید. سریع‌تر حرکت‌کردن، سریع‌تر تصمیم‌گرفتن، بیشتر خواندن، بیشتر دیدن و بیشتر انجام‌دادن، نشانه‌ی پویایی فرض می‌شود. انگار هرچه فاصله‌ی میان خواستن و رسیدن کوتاه‌تر باشد، زندگی موفق‌تر است.

اما همه‌چیز با سرعت سازگار نیست.

بعضی از کیفیت‌های زندگی فقط وقتی آشکار می‌شوند که زمان کافی در اختیارشان باشد: یک رابطه، یک فکر، یک گفتگو، یک منظره، حتی یک جمله. وقتی همه‌چیز با شتاب از کنار ما می‌گذرد، جهان می‌تواند شبیه تصویری شود که هنگام حرکت گرفته شده است؛ همه‌چیز در آن حضور دارد، اما جزئیات خوانا نیستند.

با کم‌شدن بینایی، حرکت من در جهان نیز به‌تدریج آهسته‌تر شد. کارهایی که زمانی بی‌فکر و خودکار انجام می‌دادم، نیازمند مکث، توجه و طراحی دوباره شدند. این تغییر در ابتدا فقط عملی بود؛ اما کم‌کم به شیوه‌ی دیگری از ادراک تبدیل شد.

وقتی تصویر کمتر در دسترس است، چیزهای دیگری برجسته می‌شوند: ریتم قدم‌ها، جهت صدا، فاصله‌ی آدم‌ها، جریان هوا، جنس فضا، سکوت میان دو جمله. توجه از سطح به جزئیاتی منتقل می‌شود که پیش‌تر شاید اصلاً به حساب نمی‌آمدند.

آهسته‌ترشدن، صبوری را هم از یک فضیلت انتزاعی به ضرورتی روزمره تبدیل کرد. بعضی چیزها را دیگر نمی‌شد با عجله انجام داد. باید اجازه می‌دادم زمان کار خودش را بکند.

هم‌زمان، نسبت من با عدم‌قطعیت هم تغییر کرد. وقتی نمی‌توانی همه‌چیز را به‌وضوح ببینی، ناچار می‌شوی با بخشی از جهان که نامعلوم باقی می‌ماند زندگی کنی. کنترل کامل، که پیش‌تر شاید بدیهی به نظر می‌رسید، کم‌کم جای خود را به نوع دیگری از اعتماد می‌دهد: اعتماد به صدا، به حافظه، به دیگران، و گاهی به همین که همه‌چیز قرار نیست از ابتدا روشن باشد.

گوش‌دادن نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. نه فقط به‌عنوان جایگزینی برای دیدن، بلکه به‌عنوان نوع دیگری از توجه. شنیدنِ کامل یک جمله پیش از داوری، سکوت‌کردن پیش از پاسخ، و اجازه‌دادن به یک فکر تا شکل خودش را پیدا کند.

در این سال‌ها، برای من «دیدن» آرام‌آرام از یک توانایی صرفاً بصری به یک پرسش تبدیل شده است.

چه چیزی را واقعاً می‌بینیم وقتی سرعت کم می‌شود؟
وقتی تصویر ناقص می‌شود؟
وقتی جهان دیگر خودش را یک‌باره و کامل در اختیار ما نمی‌گذارد؟

شاید بخشی از دیدن، درست از همان‌جا آغاز شود که چشم دیگر نمی‌تواند همه‌چیز را به‌تنهایی بر عهده بگیرد.