رفتن برای رفتن
درباره آنها که راه را زندگی میکنند
گفتوگوی ما از توی هواپیما شروع شد. سعی میکردم در خوابآلودگی سر صبح، تازهترین ترجمهی مصطفی ملکیان از کتاب در باب گفتوگو نوشتهی دیوید بوم را بخوانم؛ کتابی که روز قبل، از طراحی هدیه گرفته بودم. صبحانه را خورده بودیم و چند دقیقهای بود کتاب را در دست داشتم که پرسید: «چی میخونید؟» عنوان را گفتم و همزمان کتاب را به او دادم تا خودش ورق بزند. دیدن کتاب همان و بازشدن باب گفتوگو همان. روانشناسی خوانده بود و اهل مطالعه بود. از مصطفی ملکیان و اروین یالوم و نیما قربانی گفتیم؛ تا آلن دوباتن و فرانسوا شنگ و شوپنهاور.
اما آنچه بیش از کتابها توجهم را جلب کرد، زندگیاش بود. دونده بود. بسیار دویده بود. در کشورهای مختلف جهان دویده بود و مدال آورده بود. رکاب زده بود. بسیار رکاب زده بود. و تازه دیروز فهمیدم که یکبار هم مسیر خزر تا خلیج فارس را رکاب زده تا برای دختران یکی از روستاهای کرمان مدرسهای بسازد؛ و ساخته بود. مربی سهگانه استقامتی در طبیعت بود؛ دو، دوچرخهسواری و شنا. شاگردانی از ایرانیان ساکن کشورهای مختلف داشت. بسیار سفر کرده بود، به آداب سفر آشنا بود و این تجربه، حضوری امن و مطمئن به او داده بود.
در مدتی که منتظر پرواز بعدی بودیم، برای شاگردانش پیامهای صوتی میفرستاد؛ نکتههایی کوتاه، ساده و کاربردی، گاهی دربارهی تمرین، گاهی دربارهی نظم، و گاهی فقط برای اینکه یادشان بیاورد باید مسیر را ادامه بدهند.
هرچه بیشتر به حرفهایش گوش میدادم، بیشتر احساس میکردم همهی آن تجربههای پراکنده — از دویدن و رکابزدن گرفته تا مدرسهساختن و سفر کردن، بر مدار یک ایدهی مرکزی میچرخند. او البته این جمله را هیچوقت به زبان نیاورد، اما من آن را از لابهلای حرفهایش شنیدم: تلاش مداوم، تمام ماجراست. تلاش کردن و منتظر نتیجه نماندن.
حالا که چند روزی از آن گفتوگو گذشته، هرچه بیشتر به آن روز فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم مسئله فقط تلاش هم نبود. تلاش کردن کار عجیبی نیست. بیشتر آدمها در دورهای از زندگیشان تلاش کردهاند. درس خواندهاند. عاشق شدهاند. کسبوکاری راه انداختهاند. پروژهای را پیش بردهاند. برای ساختن چیزی وقت گذاشتهاند. آنچه عجیب است اما، استمرار است. اینکه کسی بتواند سالها یک مسیر را ادامه بدهد، بیآنکه بداند آخرش چه خواهد شد.
وقتی به زندگیاش نگاه میکردم، متوجه شدم تقریباً هیچوقت از موفقیتهایش حرف نمیزند. از مدالها نمیگفت. از تعداد شاگردانش نمیگفت. حتی دربارهی مدرسهای که ساخته بود هم، خودش چیزی نگفت؛ انگار آن مدرسه بیش از آنکه یک دستاورد باشد، نتیجهی طبیعی کاری بود که باید انجام میشد. اما وقتی از دویدن حرف میزد، چهرهاش تغییر میکرد. وقتی از رکابزدن در جادههای طولانی میگفت، انگار دوباره همان مسیرها را زندگی میکرد. وقتی از تمرینهای روزانه حرف میزد، صدایش جان میگرفت.
با خودم فکر کردم گویا بعضی آدمها رابطهی دیگری با جهان دارند. ما معمولاً عاشق نتیجهها میشویم، آنها عاشق فرایندها میشوند. ما شیفتهی رسیدنایم. آنها شیفتهی ادامهدادن. شاید به همین دلیل خیلی از ما خسته میشویم. نه چون ضعیفیم، بلکه چون معنا را بیش از حد به نتیجه گره زدهایم. تا وقتی نتیجه حاضر باشد، ادامه میدهیم. اما همین که نتیجه عقب مینشیند، معنا هم عقب مینشیند. در حالی که بعضی آدمها معنا را جای دیگری پیدا کردهاند. دویدن برایشان فقط راهی برای رسیدن به خط پایان نیست. خود دویدن بخشی از معناست. آموختن فقط وسیلهای برای موفقیت نیست. خود آموختن ارزش دارد. کمک کردن فقط زمانی مهم نیست که نتیجهای بزرگ به بار بیاورد. خود کمک کردن، مستقل از نتیجه، بخشی از معناست. شاید حال خوب جایی به دست میآید که آدم دست از معامله با زندگی برمیدارد؛ جایی که دیگر نمیگوید: «تلاش میکنم، به شرط آنکه نتیجه بگیرم. دوست دارم، به شرط آنکه پاسخ بگیرم. میسازم، به شرط آنکه بماند.»
وقتی سوار پرواز بعدی میشدم، احساس میکردم بیش از آنکه با یک دونده یا مربی ورزشی دیدار کرده باشم، با انسانی روبهرو شده بودم که سالها تمرین کرده بود چگونه بدون وعدهی رسیدن، به راهرفتن ادامه بدهد. و شاید همین یکی از کمیابترین شکلهای حکمت در روزگار ما باشد؛ روزگاری که همهچیز با نتیجه سنجیده میشود، و با این حال، بعضی آدمها همچنان ادامه میدهند؛ نه چون مطمئناند که خواهند رسید، بلکه چون فهمیدهاند ارزش بعضی راهها در خود رفتن است.