در رثای دیدهشدن
روایت، اجرا و نبرد دیدهشدن در جامعهی شبکهای
امروز که کتاب «نمود خود در زندگی روزمره» اثر اروینگ گافمن را دوباره مرور میکردم تا شاید به کنجکاوی خودم دربارهی اشتیاق دیدهشدن پاسخی بدهم، استعارهای توجهم را بیش از گذشته جلب کرد — استعارهای که حالا بیش از نیمقرن بعد، شاید معنایی حتی جدیتر پیدا کرده باشد.
گافمن زندگی اجتماعی را شبیه صحنه تئاتر میبیند. میگوید ما در برابر دیگران ظاهر میشویم، نقشهایی بر عهده میگیریم، چیزهایی را نشان میدهیم و چیزهایی را پنهان نگه میداریم. او میان «جلوی صحنه» و «پشت صحنه» تمایز میگذارد: جایی که در معرض نگاه دیگری هستیم و جایی که میتوانیم، دستکم برای مدتی، از ضرورت اجرا فاصله بگیریم.
اینها را که میخواندم، با خودم فکر کردم: نکند دیگر پشت صحنهای برای انسان امروز باقی نمانده؟
جامعهی شبکهای فقط شیوهی ارتباط ما را تغییر نداده؛ آرامآرام دارد نسبت ما با خودمان را هم تغییر میدهد! ما بیش از هر زمان دیگری خود را از چشم دیگری میبینیم. لحظهای را تجربه میکنیم و تقریباً همزمان، جایی در ذهنمان میپرسیم: این لحظه از بیرون چگونه به نظر میرسد؟ آیا ارزش روایتکردن دارد؟ تصویری از آن باید بماند؟ و اگر هیچکس آن را نبیند، آیا چیزی از ارزشش کم میشود؟
از منظر مطالعات روایت، این جابهجایی کوچکی نیست. روایت معمولاً پس از تجربه میآید: چیزی اتفاق میافتد و ما بعدتر، با انتخاب و حذف و ترتیبدادن، از آن روایتی میسازیم. اما حالا گاهی مخاطب پیش از آنکه تجربه به پایان برسد، وارد فاز روایتگری شده است. شاید بتوان این وضعیت را «زندگی پیشاروایتشده» نامید: وضعیتی که در آن روایت دیگر فقط پس از زیستن نمیآید؛ پیشاپیش وارد تجربه میشود و شکل آن را تغییر میدهد. ما دیگر فقط زندگی نمیکنیم تا بعدتر روایتش کنیم؛ گاهی چنان زندگی میکنیم که گویی زندگی از همان ابتدا باید قابل روایت باشد.
اینجا که شما این چند خط را میخوانید، یک چیز بیداد میکند: نبرد دیدهشدن. از هر طرف کسی به ما میگوید چگونه بیشتر دیده شویم؛ چه بنویسیم، چه زمانی منتشر کنیم، چگونه خودمان را روایت کنیم، چگونه توجه دیگری را نگه داریم و چطور از میان انبوه چهرهها و صداها، چند ثانیه بیشتر در میدان دید او باقی بمانیم. گویی دیگر پرسش این نیست که آیا چیزی برای گفتن داریم؛ پرسش این است که چگونه کاری کنیم تا دیگران متوجه شوند چیزی برای گفتن داریم. اما آیا باید دیده شد؟
و شاید مسئله دقیقاً از همینجا آغاز شود: وقتی دیدهشدن از پیامد بودن، به یکی از دلایل بودن تبدیل میشود. در چنین جهانی، تمایز گافمن میان صحنه و پشت صحنه معنای تازهای پیدا میکند. تلفنی که همیشه همراه ماست، دوربینی که همیشه حاضر است و مخاطبی که همیشه بالقوه در دسترس است، مرز میان این دو را مخدوش کردهاند.
حتی تنهایی میتواند محتوا باشد.
حتی سکوت میتواند اعلام شود.
حتی نادیدهشدن باید توضیح داده شود.
اما چند قرن پیش از گافمن، عطار نیشابوری از سوی دیگری به همین «نگاه» اندیشیده بود:
چنان فارغ شوی از خلق عالم
که یکسانت بود اقرار و انکار
و درست پیش از آن میگوید:
چو خلقت بدانند و برانند
تو فارغ گردی از خلقان به یکبار
فاصلهی میان جهان عطار و گافمن البته بسیار است و نباید این دو را یکی دانست. گافمن جامعهشناس است؛ میخواهد سازوکار صحنه را بفهمد. عطار عارف است؛ در پی رهایی از وابستگی به «خلق» و داوری آنان است. اما هردو، از دو سوی کاملاً متفاوت، ما را متوجه حضور یک «دیگری» میکنند: آن چشم بیرونی که حضورش رفتار ما را تغییر میدهد.
عطار جای دیگری این وابستگی را حتی صریحتر به «نام» پیوند میزند:
مرد ره را نام و ننگ از خلق نیست
«نام» برای من در اینجا واژهی عجیبی است. چون در جهان امروز، نام دیگر فقط آوازه نیست؛ نام را میتوان اندازه گرفت.
چند نفر دیدند؟
چند نفر پسندیدند؟
چند نفر ماندند؟
چند نفر دنبال کردند؟
ما برای «نام» داشبورد ساختهایم.
اما شاید وضعیت معاصر از چیزی که عطار یا حتی گافمن توصیف میکردند یک قدم جلوتر رفته باشد. برای تغییر رفتار ما، دیگری دیگر حتی لازم نیست واقعاً حضور داشته باشد.
تماشاگر، از صحنه به ذهن ما نقلمکان کرده است.
دوربین خاموش است، اما هنوز اجرا میکنیم. چیزی منتشر نکردهایم، اما تجربه را از پیش به شکل چیزی قابل انتشار میبینیم. حتی وقتی تنها هستیم، گاهی کاملاً تنها نیستیم؛ مخاطبی نامرئی در ذهن ما حضور دارد و از جایی در درون، زندگیمان را تماشا میکند. شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها هرچه زندگی درونیشان غنیتر میشود، ضرورت کمتری برای نمایش احساس میکنند. نه از سر فضیلت، نه از سر انزوا و نه به این دلیل که دیدهشدن فینفسه مذموم است.
نه! شاید فقط هنوز بخشی از زندگیشان را از ضرورت روایتشدن حفظ کردهاند.
کتابی که در تنهایی خوانده میشود، اندیشهای که ماهها با آدم میماند، دوستیای که هیچ تصویری از آن وجود ندارد، کاری که بیهیاهو ساخته میشود، اندوهی که نمایش داده نمیشود و حتی موفقیتی که کسی از آن خبر ندارد، از واقعیت کمتری برخوردار نیستند.
شاید بعضی چیزها دقیقاً به این دلیل عمیق میشوند که از نگاه دیگری مصون ماندهاند. مسئله بنابراین ترک شبکههای اجتماعی یا ستایش نادیدهشدن نیست. انسان به دیگری نیاز دارد؛ میخواهد شنیده شود، شناخته شود، دوست داشته شود و اثر بگذارد. مسئله، میل طبیعی ما به دیدهشدن نیست. مسئله این است که آیا هنوز میتوانیم دیده شویم، بیآنکه محتاج دیدهشدن باشیم؟ آیا میتوانیم چیزی را منتشر کنیم و چیزی را فقط برای خودمان نگه داریم؟ سخن بگوییم، اما هنوز جایی در زندگی داشته باشیم که در آن هیچ مخاطبی حضور ندارد؟ زندگی کنیم، بیآنکه همزمان مشغول تماشای خود از چشم دیگری باشیم؟
شاید آزادی انسان معاصر دیگر فقط آزادی سخنگفتن و دیدهشدن نباشد. شاید شکل کمیابتری از آزادی هم وجود داشته باشد: اینکه بتوانیم بخشی از زندگی را زندگی کنیم، بیآنکه همزمان مشغول روایتکردنش باشیم.
اینکه هنوز پشت صحنهای داشته باشیم.
قلمروی کوچکی برای نادیدهماندن.