احسان افشار

احسان افشار / فارسی انتشار در نادانته۳ دقیقه خواندن

خانه شماره ۱۳۴

پله‌هایی که به پایین می‌روند با ما چه می‌کنند؟

یورگن بکر، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی، مجموعه‌ای از تصویرنوشته‌ها دارد به نام «در رادیو؛ دریا»؛ تک‌نگاره‌هایی کوتاه که اغلب، مثل خود عنوان کتاب، عجیب‌اند و تازه. یکی از آن‌ها را سال‌ها پیش این‌طور به فارسی برگردانده بودم:

«چه بالای راه‌پله،
چه پایین؛
آدم به آخرین پله رسیده است.»

حالا خانه‌ی شماره ۱۳۴ برای من مصداق عینی تصویر بکر شده است. برای رسیدن به خانه‌ی جدیدمان، باید اول پایین برویم. بیست‌ویک پله. از خیابان وارد می‌شوی و پله‌ها، برخلاف انتظار، تو را به پایین می‌برند. با هر پله کمی از سطح خیابان دورتر می‌شوی تا پایین، راه باریکی میان درخت‌ها شروع می‌شود. چند دوچرخه، بوته‌ها، چراغی کنار راه و کمی جلوتر نیمکتی سفید. ساختمان‌ها هنوز همان اطراف‌اند، اما خیابان دیگر تقریباً ناپدید شده است. و من این روزها به این فکر می‌کنم: پایین رفتن از پله‌ها با ما چه می‌کند؟

ما معمولاً بالا رفتن را با رسیدن، پیشرفت، چشم‌انداز و گشایش پیوند می‌دهیم. پایین رفتن، در زبان ما، اغلب جهت خوشایندی ندارد. سقوط می‌کنیم، تنزل می‌کنیم، فرو می‌رویم. اما این بیست‌ویک پله انگار خلاف این را به من یادآوری می‌کنند. اینجا پایین رفتن، رسیدن است. هر پله‌ای که پایین می‌روم، چیزی از شهر دورتر می‌شود. صدای خیابان کمتر، درخت‌ها بیشتر. انگار آن بیست‌ویک پله فاصله‌ای ساخته‌اند میان جایی که روز را در آن می‌گذرانم و جایی که قرار است به آن برگردم. شاید پله‌ها فقط ارتفاع ما را تغییر نمی‌دهند. شاید حال ما را هم کمی جابه‌جا می‌کنند.

بیست‌ویک پله البته آن‌قدر زیاد نیست که اتفاق بزرگی بیفتد. هنوز همان آدمی هستی که بالا ایستاده بود. خریدها دستت هستند، تلفن در جیبت است، فکرهای روز هم احتمالاً هنوز با تو پایین می‌آیند. اما بیست‌ویک پله آن‌قدر هست که رسیدن، فوری نباشد. بعد مسیر کوتاه میان درخت‌هاست. و بعد دوباره باید بالا رفت. چون ما در طبقه‌ی سوم زندگی می‌کنیم. این یعنی مسیر روزانه‌ی خانه یک تناقض کوچک دارد: برای بالا رفتن و رسیدن به خانه، اول باید پایین رفت. از خیابان بیست‌ویک پله پایین، چند قدم میان درخت‌ها، و بعد سه طبقه بالا… پایین و بالا.

و عجیب اینکه این خانه خیلی زود خانه شد. خانه‌های دیگر برایم زمان می‌خواستند. باید مدتی در آن‌ها زندگی می‌کردم تا صداهایشان آشنا شوند، نورشان را بشناسم، جای اشیا تثبیت شود و یک روز، بی‌آنکه متوجه شده باشم، یک آدرس تبدیل شود به «خانه». شماره ۱۳۴ اما منتظر نماند. خیلی زود، وقتی از بیرون برمی‌گشتم، احساس کردم دارم برمی‌گردم. شاید به‌خاطر درخت‌هاست. شاید آن راه باریک. شاید نیمکت سفیدی که هنوز چندان رویش ننشسته‌ایم اما انگار از همان ابتدا متعلق به منظره‌ی خانه بوده است. و شاید هم به‌خاطر همان بیست‌ویک پله! چون خانه شاید دقیقاً از جایی شروع شود که چیزی از بیرون را پشت سر می‌گذاری.

سال‌ها پیش، وقتی آن چند خط یورگن بکر را ترجمه کردم، پله‌هایش برایم یک تصویر بودند. حالا بازی ظریفی میان بالا و پایین و پایان، و نمی‌دانستم چند سال بعد جایی زندگی خواهم کرد که هر روز مجبورم کند دوباره به همان تصویر فکر کنم.

هنوز نمی‌دانم پایین رفتن از پله‌ها دقیقاً با ما چه می‌کند. شاید بعضی چیزها را باید بالا جا گذاشت تا بتوان پایین رفت. و شاید برای رسیدن، همیشه لازم نیست بالا برویم.

گاهی باید بیست‌ویک پله پایین رفت، از میان چند درخت گذشت، و بعد دوباره بالا آمد.

«چه بالای راه‌پله،
چه پایین؛
آدم به آخرین پله رسیده است.»

— یورگن بکر، «در رادیو؛ دریا»

همه‌ی یادداشت‌ها